Monday, November 09, 2009

اسکاندیناو نامه - نگاه ششم

ورزش دستجمعی سوئدی

چیز جالبی که خیلی وقت بود میخواستم بهش اشاره کنم ولی راستش رو بخواید حس و حال و وقت نوشتن اونم با فونت فارسی ....و اینا نبود توانایی عجیب سوئدی ها به سرعت هماهنگ کردن خودشون توی ورزش های دستجمعی هست. شاید اول به نظر خنده دار بیاد ، واسه همین اول یه مشاهده که واسه خودم اتفاق افتاد تعریف میکنم.

روز چهارشنبه بود که به همراه چند تا از دوستای هم وطن رفتیم به سوی ورزش و تندرستی ، زنیرو بود مرد (و البته زن را) راستی و این چیزا. به اصرار یکی از خانم های همراه قرار شد بریم یه چیزی که من تا اون روز حتی اسمش ره هم نشنیده بودم ، قرار بود یه ورزش نسبتا سنگین هوازی باشه به همراه یه سری گامهای یه ذره پیچیده تر، جالب اینجاست که خانم همراه ما دختری بود بسیار بسیار باهوش (کسایی که منو میشناسن میدونن که بیخودی از کسی تعریف نمیکنم) بسیار نکته سنج و اتفاقا خیلی مستعد توی رقص و این جور چیزا. کلاس مربوطه هرچند با رقصیدن یه روابطی داشت ولی ربط مستقیم نداشت. خلاصه منتظر کلاس بودیم تا بالاخره کلاش شروع شد. استاد این کلاس کاملا جدید بود و همون اول گفت که گامهای این کلاس متفاوت و پیچیده تر از کلاس های دیگه هست.

توی کلاس شاید جمعا سی نفر بودند ما هم شش نفر کسایی بودیم که شاید به اندازه بقیه کلاس واسمون تازه بود، خوب تا اینجای ماجرا به خیر گذشت، درام از اونجا شروع میشد که مربی شروع به عوض کردن گامهای حرکت ها میکرد، میشد فهمید که همه به دقت به حرکات جدید نگاه میکنن که درست همونهارو دنبال کنن، ما گروه ایرانی ها هم از همون اول رفته بودیم اون جلوی جلو که یه موقع از بقیه عقب نیفتیم .... چشمتون روز بد نبینه درست مثل یه گله فیل داشتیم رژه میرفتیم ، حرکات ما نه به حرکات دوستامون شباهتی داشت ، نه به حرکات مربی، نه به حرکات بقیه کلاس و نه حتی به حرکتهای قبلی خودمون. درست مثل اون فیل هایی که توش یه دونه 5 تومانی مینداختیم و شروع میکرد به جنبیدن.

فک کنم تقریبا با اطمینان بشه گفت که میانگین ما شش نفر از بقیه جمعیت ( با احتساب آدمای مسن و کودک و ...) از بقیه اگه باهوش تر نبود ، کم هوش تر هم نبود، ولی به طرز خیلی واضحی ما چند نفر همیشه بعد ازچندین سیکل میفهمیدیم که قضیه چیه. در صورتیکه بیشتر آدمای سرکلاس همزمان با استاد حرکتهای جدید رو هم اجرا میکردن هم یاد میگرفتن .... شاید دلیل اصلیش بودن برنامه های ورزشی زیاد توی مدارس سوئد از کودکستان تا دبیرستان باشه، در هر صورت بر گذشته بربادرفته نمیشه گریه کرد ولی میشه با تحلیلش فهمید که کجاها بیشتر به کار نیاز داره.

طبق تعریف هوش آقای هوارد گاردنر هوش حرکتی یکی از فاکتور های نه گانه (یا هفت گانه ، بسته به نوع دسته بندی) هست، ولی فکر کنم این پارامتر هوش هم مثل خیلی پارامترهای دیگه توی مرز پر گهر پرورش پیدا نمیکنه. مثل اسب مسابقه ای فقط ماهیچه هاش طوری آموزش داده میشه که تند بدوه .... اگه خوب بدوه یه گونی هویج میرزن جلوش و اگه بد بدوه چنان با ترکه توی سرش میزنن که به زور تند تر بره و در هر دو صورت هم فرصت نمیکنه حداقل منظره پیستی که داره توش مسابقه میده حتی نیگا کنه.

Friday, July 17, 2009

تابستون استکهلم



یکشنبه صبح بود و از معدود روزهای گرم استکهلم ، ما هم بجای اینکه مثل اینهمه آدم پاشیم بریم توی دریاچه شنا کنیم پا شدیم رفتیم توی یه باشگاه ورزش کنیم. اول اینکه وقتی وارد شدیم یهو فک کنم که تنها و اولین آدمی بودم که اوی کله سحر اومده بود ورزش کنه، جلوی پیشخون یه خانم بلوندی نشسته بود که تا قبل از اینکه دهنشو باز کنه شبیه فرشته بود بعدش یه چند تا متلک بارمون کرد ، البته چون این جونور ها کلا خیلی مودب حرف میزنن و در نتیجه فحش ها و متلک هاشون هم خیلی اتو کشیدست ، معنی خودمونی متلک ها این بود که مگه تو زندگی نداری پا شدی اومدی اینجا ... بروجایی خودتو گم و گور کن دیگه .... خوب تا اینجاش هم به خیر گذشت ، من که نشسته بودم یه مشت آدم آواره مثل خودم اومدن نشستن پشت در که این کلاس ایروبیک شروع شه ، راستش یکی ا ز دلایلی که من میخواستم حتما به اون کلاس برسم ، مربی خوبش بود، خانمی بود بنام اینگرید، حدود 27 ساله خیلی فرز و چابک ، خوش برخورد و جوری تمرین میداد که همه ما اون آخر آخراش ، امواتمون رژه کنان از جلوی چشممون میگذشتن. حسابی عرق همه رو در میوورد ولی بعدش خیلی باحال بود.

ما همه منتظر مربی بودیم که یهو دیدیم بجای اون یه بوفالو وارد شد، قدش نصف اینگرید بود و عرضش دو برابر اون، این سوئدی ها که در عین اینکه مودب هستن کسی اگه یه ذره حقشون رو بخوره خشتکشو میکشن رو سرشون ، شروع کردن به غر غر کردن و یه چند نفری هم پاشودن رفتن بیرون، ما یه بیست نفری موندیم و این خانم قیافش به همه چی میخورد به جز مربی ایروبیک، 90% وزن بدنش چربی و کیک و شکلات، شاید هم از این غذاهای بی مزه سوئدی بود که اجازه نمیداد اصلا بتونه راه بره، ما هم اول به اون مغز جهان سومیمون گفنیم که نه بابا سوئدی که که تو کار دزدی و از این ماجراها نیستن که ولی یکم که گذشت دیدم واقعا نمیشه ، وسطش اومدم بیرون که برم یه چیز دیگه رزرو کنم ، شانس سگی ما مسئول اطلاعاتش عوض شده بود یه آقایی اونجا گذاشته بودن که بیچاره هم لکنت زبون داشت و هم تیک شدید عصبی ..... یه جمله رو توی 10 ثانیه میشنید و توی نیم ساعت جواب میداد ، بعضی وفتا هم چیزایی رو که به نفعش نبود اصلا نمیشنید.

اون روز نمیدونم چی شده بود ، تیکش ده برابر شده بود، مثل بیضه یه رقاص هی میجنبید، اومدم سوال کنم دیدم مثل اینکه اوضاع خیلی خرابه این دفعه یهویی همه درد و مرضش عود کرده و فایده ای نداره. یه جوری زل زده بود به چشمام انگار که یه جغد بخواد آدم رو هیپنوتیزم کنه ،یه دفعه منو یاد یه سری از معلمهای جاکشی انداخت که با بی رحمی ما رو توی مدرسه کتک میزدن ، حتی یه مدتی که از ترس اینه منم مثل اون دو تا رفیقم ا ز مدرسه اخراج نکنن مثل بز لال فقط سر تکون میدادم. یادش بخیر، کنار اون همه ادبار و لجن، تفریح هایی هم واسه خودمون داشتیم، از انداختی قورباغه توی شربت نذری گرفته تا آتیش زدن و آویزهای مدرسه و گلاب به روتوی شاشیدن توی باک ماشین او سری معلم هایی که سر کلاس نفس ما رو میگرفتن، واسه خودش عالمی داشت.

از فکر معلم و مدرسه دراومدم و خودم رو جم و جور کردم، بر خلاف همیشه بدون اینکه دوش بگیرم زدم بیرون ، مثل یه دوچرخه سواری که داره نفس زنان به خط پایان میرسه داشتم عرق میکردم ، به محض اینکه از در اون هلفدونی اومدم بیرون آفتاب تابستون کوتاه اما رویایی استکهلم همه چی رو از یادم برد، مستقیم به سمت دریاچه رفتم ، پریدم توی آب و پیوستم به بقیه ملت استکهلم.

Friday, May 08, 2009

Cheating on words.



I know why and I accept the rules of the game, when you're playing poker, you can't follow blackjack's rules! I get that big time, but what still seems like a big pain in the ass is that economists, politicians and so many other bastards find their way to hide the truth within the cute layers of secrecy, two(or multi)-sided words, humor and etc. Most of the papers written in the field of economy like the ones in the journal of "Intereconomics", could be simplified in half of their size and complexity, but why they still do it?!

Words could be simply assumed as the building blocks of a sentence, but for the same reason that more frequent patterns result in expressions and idioms, then the jargon of economics or politics or business and etc seems to be inevitable, so far so good, everyone's happy, birds chirping and ... but the dark side starts to stink when the loop holes are used to turn the meanings upside down.

In a prestigious journal of post-modern there used to be an article, a nice one, the big trick was the words and the possible extracted comprehensions where so variant that no one could fully understand that what the hell the author was talking about, but it got accepted just because they simply didn't know what the hell was going on but the jargon seemed fine. I guess this is one of the whys that many journalists even have a job these days, they sell a product, it's not usually a black or white lie, it's just their own form of the same fact no matter fact or fantasy.

There really must be a way to refine the risk that jargon brings about, I personally support the effort made on learning the jargon and talk through it but like every other system there must be a redemption strategy to make this effort useful.

Mass media is the number one preaching machine of every government, whether democratic or undemocratic and the economics jargon for instance seems to be another method of keeping the facts from the mob since it mandates knowing some basics just to be able to understand the media rather than showing the plain numbers of diagrams or whatever.

Thursday, October 02, 2008

Birth of tragedy

Days are getting shorter
The Mirage of tomorrow is getting closer
The cage is getting looser, no one's watching no more ...
The notes make me fly out of my home ... out of my land ... out of my neighbourhood
no one mourned in your funeral
find another chance to live with no funeral
it's dark when you go outside
I Don't need no one by my side
It's only you that knows what's eating you
In a dream of being a guru
that matches no one in your great days of freedom
complexity is no virtue
even in the world of cheesy soft and new
you're still wondering in the if that might come true
it comes and goes with preposterous shape of tide
keep that always, always in your fucking mind

Wednesday, August 20, 2008

In the subway

ساعت حدود چهار و نیمه، بدترین موقع برای سوار مترو شدن ، یه سری مثل همیشه جا گیرشون نمیاد که بشینن. طبق معمول به محض نشستن کتابهای جیبی یا روزنامه ها رو در میارن ، یکی از رمانهایی که تبلیغشو به در و دیوار زدن میخونه ، یکی سودوکو حل میکنه ، یکی هم یه جفت هدفون تپونده توی گوشش، بعضی هم چند کار رو همزمان انجام میدن.کسی که روبروی من نشسته داره سرش رو با ریتم موزیک اینور اونور میکنه، یه پسر کنار پنجره داره با موبایلش با آب و تاب حرف میزنه ، دختره آی پادشو خاموش کرده ولی همچنان سرشو مثل بلدرچین تکون میده تا وانمود کنه که حواسش به تلفن پسره نیست. اینور یه بچه نشسته که معلومه ا ز همین بچگیش خیلی تخسه، انگشتشو هی میاره جلوی چشماش و هی دور و نزدیک میکنه، مامانش حسابی قاتی کرده ، فک کنم میترسه بچش یه موقع چشاش چپ بشه ، یه دونه بیسکوییت میده به بچش، ایندفعه همون بیسکوییت رو هی به چشش دور و نزدیک میکنه، من یهویی میخندم ، مامانه نفهمید چرا ولی مطمئنم بچه چهار پنج ساله خیلی سریع فکرمو خوند. یه نگاه به مامانش کرد و سریع بیسکوییت رو خورد. مامانه داره به بچش چپ چپ نگاه میکنه، بچه خیلی اهمیت نمیده، هی داره کارش رو تکرار میکنه، از سر جام بلند میشم ، نوبت منه که بزنم بیرون.






Wednesday, July 09, 2008

A fresh breath of air


شعرى از پابلو نرودا

ترجمه از احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

Wednesday, July 02, 2008

دیکتاتور سوئدی


موضوع : خر حمالی توی یه پروژه بی سر و ته ... راه انذاختن یه مشت سرویس با کیفیت بالا روی اینترنتی که توی ایران ملت به دلیل محدودیت تکنولوژی فعلا آرزوش رو هم نمیتونن بکنن واسه یکی دوتا کشور آفریقایی ، پول پروژه هم قراره از سازمان ملل و چند تا از انجمن های انسان دوست و این حرفا بیاد و صرف این پروژه بشه. صاحب پروژه ها هم یه جاکش در لباس پروفسور که هم پول سازمان ملل رو میگیره و هم از فیگور انسان دوستانه سازمان ملل واسه یه مشت گاومیش دیگه اینور و اونور دنیا تریپ میزاره و ویترین میسازه.

خوشحالم از اینکه توی این پروژه دارم تمام وقت کار میکنم ، ناراحتم از اینکه مطمئنم که این پروژه دست آخر اونجا عملی نمیشه ؛ خوشحالم چون توی محیطی کار میکنم که خیلی انعطاف پذیره ، ناراحتم که این الاغ مثل یه مبصر کلاس با این پروژه برخورد میکنه، ضمنا این رو هم بگم که پروفسور عزیز داستان ما حدودا شصت سال داره ، آدم حد اقل انتظارداره آدمی توی این سن بدونه داره چه غلطی میکنه ..... دلم نمیخواد در مورد کار و بارم درد دل کنم ولی خوشحالم که من دانشجو میتونم به این بابا که رئیس یه دپارتمان اساسی یه و ده ساله که این پروژه رو داره انجام میده وسط جلسه بگم که اگه مدیریت بلد نیستی حداقل مطابق سن و سالت رفتار کن و اونم بگه باشه ، سعی میکنم ! میدونم که شانس یه موقعیت دکترا پیش این بابا و هر کی که با این رفیق هست رو با این کارم به راحتی از دست میدم ولی خوب اینا رو همه میشه دایورت کرد روی تخم چپ. خوشحالم که سیستم این وسعت از قدرت مانور رو به منتقدش میده و ناراحتم که توی همین سیستم یه گاومیش امکانش رو داره که مثل یه گاومیش رفتار کنه.

کسی که توی سیستم جایی شبیه به سوئد یا ... بزرگ شده باشه تمام شانس های لازم رو واسه انعطاف پذیر بودن داشته و سیستم هم آدم هارو به این سمت هدایت میکنه ولی خوب بعضی ها خودشون یه مسیر دیگه رو انتخاب میکنن. اینجا آدم های محافظه کار ( و نه محافظه کار به لحاظ سیاسی بلکه به لحاظ رفتاری و مدیریتی ) یا معمولا آدم های خیلی با نفوذ و قدرتمند هستند و یا کسایی که با جون کندن زندگی میکنن .... این بزمجه از هیچ کدوم از این دو تا دسته نیست ... نمیدونم شایه شصت سال پیش یه توریستی ، ملوان علافی چیزی طرفای استکهلم پیداش شده بوده .... ما که چیزی ندیدم. توی دانشگاههای ایران که استاد یعنی استاد معظم و هزار تا لقب و اینا دنبالش .... بازم کسایی بودن که آدم از انسانیت اینها همیشه درس میگرفت و شگفت زده میشد ....

پی نوشت : یه چیز جالب دیگه توی این پروژه هست که خیلی خیلی واسه من جالب بود ، از اونجایی که این پروژه قراره توی آفریقا پیاده سازی بشه یه تعدادی آفریقایی هم دارن روی جاهای مختلف این پروژه کار میکنن ... هیچ دوتایی شون هم اهل یه کشور نیستند ، چند تا موردشون هم مال کشورهایی هستند که با هم درگیرند ، همکاری و کار تیمی و تعهد کامل به کار این چند نفر (همه اونها بدون استثنا ) واقعا تعجب آوره بعضی وقتها ، وقتی هم که نیگا میکنی میبینی که از نظر شخصیتی و ... هم خیلی با هم فرق دارند ولی سیاه پوست بودن اونا رو به هم پیوند میده و این زمانی جالب تره که مثلا خاور میانه ای بودن ، چمیدونم عرب بودن ، و یا حتی ایرانی بودن اینقدر آدم هارو توی این محیط به هم نزدیک نمیکنه که هیچ بعضی وقتا هم تاثیر منفی میگذاره... همه چیز ما ته شانس بوده از اول ! ....

Thursday, May 29, 2008

Trust >> The other way around.

There's this guy, the one who lives in the same corridor as I do, from one city on the border of Sweden and Norway, a really nice fella. He's renting out his apartment for Summer 2008 to go home and get married ( 1. Congratulations .. 2. This is not an Ad to find new tenant), Anyway here's the funny conversation we had about the new person who's about to come.

Me: By the way, who's gonna come to your place while you're gone?
Mike: A cute girl from north of Sweden and a Russian guy on mid June.
Me: Are you gonna keep all your stuff here just like that?
Mike: Yeah yeah, It's OK. Of course I trust her.
Me: You can grab one of those store rooms downstairs, you know.
Mike: Right, I already have one but I have to move things six floors down, it's a big pain in the ass.
Me: Be my guest, you can trust her, but there's no guarantee.
Mike: Sure I trust her, we're living in a place that we have to trust each other, otherwise, it's not gonna work.
Me: What if the worst case happens?
Mike: It's not gonna happen, I'll totally trust her, .... (after 10 seconds) .. But if she touches anything, I'm gonna Beat the Crap out of her ... (after another 10 seconds) ... I will beat her to death if she takes anything.

.. And Since then, I'm mentioning that everyday and I can't stop laughing ... It was like a trust Capsule with a short Expiry date (couple of minutes more or less).

Tuesday, September 11, 2007

Hi, Excuse me, can I have a word with your ass please?

There are some techniques called defense mechanisms which are widely used in tons of different application that may also range to the interaction of two human beings, one of the creatures that god dared to vivify from scratch were Persians. Among the very different and vast characteristics I can consider for my people (sounds like I'm Moses hah?! ;)), is the great intention to escape from ourselves. I don’t care if your one of the brave hearted Persians or not or even like it or not, that's true, but here's a fun fact, it's not like it's Hemorrhoid!! Come on, it's not that bad of thing, at least with the Hemorrhoid, you can go to a fine sergeant remove it, but you can't fight your biology.

You're probably wondering why I'm writing such bullshit all of a sudden?! I'll tell you why, strict and clear, actually it wasn't the first time, but I would say, I didn't expect it this time, The rejection in a social interaction which has root in this ridiculous "Persian Self Escaping Effect" definitely brings the impression that somebody doesn't like himself, or the others around, that's fair so far, but why?! Isn’t it because of the cheapest shots we give each other once in a while or what?! The rejection I'm talking about is definitely one of the most disgusting ones, talking to one Brave Persian's Ass for five minutes while there was supposed to be some face to face social communication, instead it was face to ass, my friend was so lucky that didn't face the ass coughing or having a big yawn, otherwise we had to get the poor child to the emergency room. The only question is, where are you going?! Away from yourself? …

Sunday, August 12, 2007

Losing Face


اصطلاح "Losing Face" رو همه شنیدیم، خیلی جالبه. همچین چیزی توی فارسی به این شکل و شمایل نداریم. این موضوع زمانی جالب تر میشه که نمود اون رو توی فرهنگهای مختلف میبینیم. توی کشورهای آسیایی به جز شاید ژاپن یه طرز فکر وجود داره که اگه یه نفر یه بار یه جا کاری رو اشتباهی انجام بده ممکنه اونو کودن فرض کنن، و یا اینکه به زعم خودشون پیش بقیه هم قطارهاشون ضایع بشن. این خاصیت تا جایی که من دیدم توی چینی ها و همسایه های شرقی ایران خیلی زیاده، توی ایران هم بدون شک هست اما یه کم کمتر. برعکس سیستم آموزشی و کاری و اقتصادی دنیای مدرن همیشه اصالت رو به وضوح و شفافیت ماجرا میده. یکی از دوستان خیلی خوب که البته سوپروایزر یکی از پروژه های خودم هم بود تجربه خیلی جالبی از این قضیه توی چین داشت، یه دانشجو توی آزمایشگاه تحقثقاتی که ایشون مسئولش بوده کار میکرده و یه بار در غیاب اون برنامه ای رو که روی یکی از سرور های اونجا در حال اجرا بوده رو تغییر میده. دوست نگون بخت ما گفت شاید سه روز به کمک همین دانشجوی مغرور(!) و بازیگوش گشتیم تا ایراد کار و پیدا کنیم تا اینکه جوانک الدنگ بدون حضور کشیش شروع به اعتراف کرد که .... آره خلاصه شرمنده من اینرو سه روز پیش تغییر داده بودم .... البته الان این قضیه واسه من خیلی شنیدنش تعجب آور نیست ، خیلی ساده اونا دلشون نمیخواد ضعف هاشون رو کسی بفهمه، و اشتباه کردنشون تاوان وجدانی سنگینی داره!! برعکس توی سیستم آموزشی سالمتری که توی سوئد هست و اغلب اروپایی ها و همچنین امریکایی ها هم ازش بهره مند هستند، همیشه تمرکز اصلی روی بهبود شرایطه تا شایط اولیه، به همین دلیل کسی سنگ بزرگی بر نمیداره که نتونه بندازه!